۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

بیر آیلند

یک ساعتی می‌شود که کشتی آرام گرفته، خورشید اینجا نه آنقدر غروب می‌کند که احساس کنی تاریکی تو را فرا گرفته و نه آنقدر طوع که پوستت به هر برخوردِ اشعه‌ای از نور سوزشی کند که مجبور باشی گاه به گاه جایی از بدنت را مثل جوجه‌های گردانِ خیابان‌های کشوری که از آن می‌آیم به شعله‌ها بسپاری، مجعونی از صدایی نامنظم که تکه‌هایی از امواجِ آب‌های دریای مورمان آن را می‌سازند، این آخرین باریست که جزیرۀ خرس را خواهیم دید، نورمن سیگارش را روشن می‌کند و می‌گوید

 "بوی گند می‌دهد یکشنبه‌ها بعد از ظهر"

 بعد بی‌آنکه کسی را نگاهی کرده باشد به روبرویش خیره می‌شود و مطابق معمول دیگر تا پایان سیگار کشیدنش سخنی نخواهد گفت.

به چشمانش نگاه نمی‌کنم، مدت‌هاست به چشم‌های کسی نگاه نکرده‌ام، روانشناس کار کشته‌ای را می‌شناختم که تنها قرارمان را در اولین صبح ورودم به جزیرۀ خرس در کنار ساحلِ غربی جزیره گذاشته بودیم، بهار سال 2028، می‌گفت آدم‌ها اینجا یاد می‌گیرند به چشم‌های هم نگاه نکنند و از آن روز به بعد آخرین نگاه‌ها را به انگشت شمار آدم‌هایی که اینجا می‌زیند انداختم.

وقتی کشورم را ترک می‌کردم جوانی بودم که احساس می‌کردم باید فریادی بلند را برای هر آنچه دنیای مدرن در مقابل مقروض بودن به خود از من گرفته را در خلوتی از گسترۀ جهان فرود بیاورم، احساسی که مرا چنان آرام کند که وروجک از آقای اِدِرِ نجارِ می‌خواست که شیر کاکائو برایش درست کند، چنان عجول که وروجک هنگامِ درست شدنِ شیر کاکائوی داغ پاهای بی‌ریخت‌اش را به لبۀ داغِ اجاق گاز نزدیک می‌کرد و می‌سوخت و باز فریاد می‌زد، چنان شلخته که وروجک برای خودش و آقای ادر، دوست داشتنی به نظر می‌رسید، آه! ادرِ احمق! دیگر جهان به دهۀ هشتادِ صدۀ گذشته باز نخواهد گشت تا بدانیم چقدر شریف زیسته‌ای و دیگر جهان آن زمان باز نخواهد گشت که فرزندانمان را درست برای جهان تعلیم ندادیم که چگونه جهان را بی‌چشم داشتی ببینند، و حال که کشتی دارد از ساحل غربی یعنی جایی که هفت سال پیش بدانجا وارد شدم از جزیرۀ خرس دور می‌شود و سرودِ تاجابُنِ اسماعیل لُ از بلندگوهای قایقِ سنگالی‌هایی که همراهیمان می‌کنند پخش می‌شود.

هفت سال است که به جهانِ مدرن مقروض نیستم، هفت سال است که نمی‌دانم انسانِ فضانورد تا کجای جهانِ هستی را کشف کرده، هفت سال است که گجت‌های شگفت‌انگیز و سرویس‌های هیجان‌انگیز شرکت‌های بین‌امللی را خبری ندارم، هفت سال است که کتابخانه‌ام پر بوده از کتاب‌هایی که هفت سال پیش با خود به همراه آورده‌‌ام تا جهان را تا بدانجا که زیسته‌ام به خود بشناسم، هفت سال‌ است که تلکونوژی حقِ ورود به جزایر را در سرتاسرِ "نقاط کم دردسر" جهان ندارد، و حال پس از هفت سال است که به جهانی باز می‌گردم تا گونه‌ای جدید از زیستن را با خود به همراه برده باشم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

وقتی لائو تسو را کشتیم

بعد می‌شود دید بین همین با هم بودن‌های یواشکی‌مان، توی کوچه پس کوچه‌ها چقدر زمان را تهوع کرده‌ایم، چه می‌دانم گاهی بعضی آدم‌ها می‌خواهند توی صورت هم تف کنند اما تکلف جمعی‌شان اجازه نمی‌دهد، به همین خاطر است که آدم‌ها اینجا آنقدر مست می‌کنند که بهانه‌ای برای بالا آوردن داشته باشند، تا آهنگی پخش شود بزنند فرار کنند بروند یک جایی حتی توی خیال هم که شده بالا بیاورند، تنها، تنهای تنها، شاید که بشود وقت را تنهایی هدر داد، بی‌گمان جذاب‌تر می‌شود، خاطره‌سازی کنند، مگر جمعیت می‌گذارد، همه می‌شوند مغز پشمالوهای داستان‌های یک بچۀ چهار ساله، همانی که فکر می‌کند آب‌های رنگی از زیر فواره‌‌های شهر بیرون می‌زنند، بدون آنکه بداند حوض ِ پر از آب ِ آلبالواش رنگیست که از سکونِ مطلق نور با شعاع ِ شکستی مشخص در آبِ بی‌رنگ ِ تصفیه نشدۀ شهر در جریان است، خیال را می‌کَنَد، اتاق ِ مطلق ِ سیاه رنگش را مجسم می‌کند که حیاطی‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش را شکل داده‌، چون سترونی سیاه پوش که فرزندِ خویش را یعنی تجسم، به فراسوی ِ زندگی می‌خواند، چون بیوه زنِ خیابانِ هفتم، چون بیوه مرد ِ خیابان هفتم، که هر کدام بیوه بودن را بر زندگی ِ بی‌طولِ لذت ترجیح داده‌اند.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

طوفان‌ها

پسرکِ یازده ساله مدت‌ها به دنبال فرصتی برای یافتنِ جایگاهی بود که در آن شناخته شود، حالا او یک جایگاه در جهان واقعی دارد، او مشت می‌زند، او حالا احساسِ غرور می‌کند، می‌تواند روی رینگ هر کسی را «ناک اوت» کند، نقاط حساس ِ بدن انسان‌ها حالا دیگر زیر کلیه‌ها برای بند آوردن نفس در ابتدای مسابقه و اشک آوردن از چشم رقیبان با ضربۀ مستیم به نطقه‌ای در انتهای بینی و جاییست که دو چشم قرار دارند، در هنگامِ یافتنِ فرصت باید ضربه را از کتف کشیده و مستقیم در آن نقطه نشاند تا حریف از سنگینی ِ ضربه‌ای که تا به حال تجربه نکرده شوکه شود و با اولین ضربه‌ای که اشک را ناخودآگاه در می‌آورد، حریف را برای اشک‌های واقعی ِ بعد از مسابقه آماده کرد، با ضربه زدن به کنارۀ فک حریف می‌توان احساس ضعف را تقویت کرد و با زدن به زیر چانه فرصت ِ تمرکز را گرفت، چرخیدن به دور حریف را خوب انجام ‌می‌دهد، این کار باعث می‌شود حریف تسلیم ِ بازی‌ای شود که او برایش رقم خواهد زد، او تنها یک راز دارد، از کتف مشت می‌زند برای همین نوع ضربه زدن و گاردش متمایز است، این روش استاندارد را از استادی فرا گرفته که چند سال در شائولین با مشت بر چوب ضربه زده بود، او متمایز بود تنها به این دلایل، او قدرتمند بود تنها این دلایل، این تصور اما چند سال بعد در یک شب برفی بیرون از باشگاه به طور کامل فرو ریخت، نزدیکترین دوستش که تا حدِ زیادی دنباله روی اوست از زمینِ خالیِ کنار ِ باشگاه فریاد می‌زند، تقاضای کمک می‌کند، پسرک با سرعت خودش را می‌رساند و وقتی یک شمشیر کوتاه در دستِ کسی میبیند که به دوستش حمله ور شده با سرعت محل را ترک می‌کند و به استاد خبر می‌دهد، روز بعد او چهره‌ای ترسو شناخته می‌شود، گویی تمام ِ مدال‌هایش بی‌ارزش می‌شوند، پسرک دیگر روی رینگ نمی‌رود، پسرک دیگر مشت نمی‌زند، گاهی که می‌زند یاد ِ روزی می‌افتد که دوستش دیگر به باشگاه نیامد.

بعد به خانه می‌آید و به خطوطِ روی میزش خیره می‌شود، خطوطی که به درستی می‌تواند ببیند، این جهان واقعی است چون او می‌تواند در شفاف‌ترین حالت ممکن در عمرش به آن خیره شود، گویی آن لحظه وقتیست که برای تمام عمر خواهد زیست، دیگر زمانی به جلو نخواهد رفت که او فراموش کند که چه اتفاقی خواهد افتاد، او جهان را به طور کامل می‌تواند درک کند، اما درک نمی‌کند که چرا بزرگترها نظرهای او را بی‌اهمیت می‌دانند، او می‌تواند به خطوط ِ روی میز نگاه کند و تصمیم بگیرد، چند سال بعد همه چیز تغییر می‌کند، پسرک دیگر پسرک نیست، پسرک حتی پسر هم نیست، اما آن خطوط همچنان روی میز قرار دارند و او فکر می‌کند که جهان به طرز غیر قابل باوری غیر واقعیست، او برای لحظه‌ای دیگر به خطوط نگاه می‌کند، حتی آن خطوط هم غیر واقعی هستند.

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

همسترها

در قفسش را باز گذاشته بودم که توی اتاق بگردد، اواخر دیگر بیرونش نمی آوردم، می گذاشتم داخل قفس آنقدر میله ها را بجود که کل دندان هایش تراش بخورد، یک همستر ِ خاکستری ِ لش، حتی تصمیم گرفتم ولش کنم که باقی عمرش را توی خانه، هر جایی که دوست دارد لانه کند، بعد خودش بیاید هر چند وقت یکبار چیزی از جایی بدزدد و فکر کند آزاد است، حالا هشت روز است که معملوم نیست کجاست، سه روز اول در ساعت سه صبح توی آشپزخانه برای دقایقی گوش هایم را به زمین می چسباندم و به زمین ضربه می زدم منتظر حرکتی یا صدایی، هیچ چیز نشنیدم، دو سناریوی قطعی که در موردش می توان گفت اینها هستند :

1. از درب مایل به راهرویی که به درب خروجی خانه می رود دانه دانۀ پله ها را پایین رفته و بعد در حیاط یخ زده و گربۀ یک چشم توی حیاط که چند بار برایش کوکتل خام با شیر ریختم آن را یک لقمه کرده، یا آن گربۀ یک چشم توی حیاط قبل از اینکه یخ بزند دخلش را آورده.


2. از همان درب خارج شده و توی راهرو می گشته و گربۀ کوچکی که توی زیر زمین پناهش داده بودم و مرا موجودی بی بخار تعبیر می کرد او را به دندانش گرفته و چون او یک همستر است آنقدر ضربان قلبش بالا رفته که سکته کرده، شاید هم در جدالی چند بار هم گربه را گاز گرفته باشد.

چیزی که هست پس از هشت روز حالا به یادم آمد، که آن همستر لحظاتی قبل از آنکه کاری بکند یک بار به داخل قفسش بازگشت، یک ساعت بعد در حالی که پشت میز نشسته بودم برای لحظه ای هر دو به هم نگاه کردیم، روی دو پایش ایستاده بود، نگاهم کرد و هشت روز پیش درست در این ساعت و دقیقه تصمیم گرفته بود برای همیشه از قفسش خارج شود و حال تنها سناریویی که بدان باور دارم این است که پس از آنکه چشمم را از او برداشتم، تکه های کاهوی درون قفس را توی دهانش جاسازی کرده، چند قطره آب نوشیده بعد نگاهی به داخل اتاق انداخته و راهش را گرفته تا برای همیشه آزاد باشد، چنین سعادتی شاید.

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

لنگ گیر


اینجا مرد، من آن را کشتم، به تدریج شاید، دستانم را روی گلویش فشار دادم که آرام  آرام بمیرد، وقتی که دیدم دیگران چنین کاری را با وبلاگشان کردند خانه ام را تغییر دادم، آن را بردم بالای کوهی که همیشه آن را جایی برای جان دادن می دانستم، دیگر کسی دستش به آنجا نمی رسید، بعد شب ها و روزها تنها از پنجره به پایین نگاه کردم و جان دادن ِ دیگران را دیدم، چند بار تلاش کردم که سطل هایی پر از رنگی که جهان را شاد می کند به پایین پرت کنم، اما سطل های رنگی ام تمام شد، آن پایین چاه نفت فوران کرده بود و دارد همه چیز را به گند می کشد، آنوقت من فقط سکوت کردم چون صدایم به پایین نمی رسید، گلویم داغ ِ فریادهایی  بود که پیشتر زده بودم، مثل ِ سر کشیدن ِ یک شیشۀ پر از الکل ِ تلخ و داغ

اینجا مرد، یک روز همه مان فرار کردیم، عده ای شرافت مندانه مردند، کی اهمیت می دهد، کسانی که زنده اند دیگر نمی خواهند حرف بزنند، فقط نگاه می کنند که چطور به سرعت دوستانشان آن پایین در نفت سیاه می شوند و خسته اند که جایی برای خود جور کنند، یا شاید سدی بسازند و سیاهی را از شهر دور کنند، وقتی می شود یک نفر آن پایین به سرش می زند که به تنهایی جلوی نفت را بگیرد، دیگران جدی نمی گیرند، منتظر می مانند که سد را کامل کند، کیسه های شنی ِ اول را که می گذارد سیل می زند و همه اش را جمع می کند، دیگران باز نگاه می کنند گاهی یکی از همین ها به سرش می زند که کار طرف ِ قبل را تکرار کند باز هم همین اتفاق تکرار می شود، دیگران آنقدر این صحنه را دیده اند که دیگر کسی سد سازان را جدی نمی گیرد

اینجا مرد، سیل شهر را خفه کرد، کسی که چاه را باز کرده بود می خواست نفت به دست ِ بدخواهان نیوفتد، برای همین یک روز بلند شد و با تبر ِ فولادین ِ  شهرمان چاه را از جا کند، اما حالا دارد از کوه ِ روبرو پایین را نگاه می کند، گاهی وقت ها به این طرف نگاه می کند و پوسخند می زند، من پشت ِ پنجره پنهان می شوم، نمی خواهم لبخندهایش را ببینم، او شاد است، او برنده است او خوب می داند چطور تنهایی همۀ آن مادۀ بو گندو را به خارج از شهر ببرد، او همه چیز را خوب می داند